آموزش انتقال برنامه ها به مموری کارت بدون نیاز به روت در اندروید
داستان کوتاه - مرکز تفریح و دانلود ( آندروید )
X
تبلیغات
رایتل

  • Archive
  • Contact
توضیحات :
دانلود بازی ، تم ، والپیپر ، نرم افزار و زنگ موبایل ، داستان کوتاه ، تست هوش ، دانستنیها ، SMS و... ( آندروید )
منوی اصلی
آمار بازدید
تعداد نمایش : 183016
درباره ما

آخرین مطالب


نویسنده : علیرضا

تاریخ ارسال مطلب : سه‌شنبه 14 تیر‌ماه سال 1390 - 03:09 ب.ظ | نسخه چاپی

عشق  واقعی  

 

زمانی که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم،زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند.زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش  می خواست او همان جا بماند.از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک  تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضعیت زندگی آنها آشنا شدم،یک خانواده روستایی ساده بودند با دوبچه: دختری که سال گذشته وارد دانشگاه  شده و یک پسر که  در  دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک شش گوسفند و  یک گاو بود.در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و  هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد.صدای مرد خیلی بلند بود و با آنکه در اتاق بیماران بسته بود اما صدایش به وضوح شنیده می شد.موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد:گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟وقتی بیرون میروید یادتان نرود در خانه را ببندید.درس ها چطور است؟نگران ما  نباشید .حال مادر بهتر می شود.به زودی برمی گردیم.... چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را  برای  انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن  پیش از  آن که وارد اتاق عمل شود ناگهان دستمرد  را گرفت و  در حالی  که  گریه می کرد  گفت:(اگر برنگشتم مواظب خودت و بچه  ها  باش.) مرد با  لحنی مطمئن و  دلداری دهنده حرفش را قطعکرد و  گفت: ...

(اینقدر  پر چانگی نکن.)اما من  احساس کردم که چهرهاش در هم رفت.بعد از گذشت ده ساعت که  زیر سیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود پرستاران زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند.عمل جراحی با موفقیت  انجام شده  بود.مرد  از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد بیرون رفت  و  شب دیر وقت به بیمارستان برگشت.مرد آن شب مثل شبهای گذشته به خانه زنگ نزد.فقط کنار  تخت  همسرش  نشست و  غرق تمتشتی او شد که بی هوش بود.با  آنکه هنوز نمی  توانست حرف بزند اما وضعیتش خوب بود.از اولین روزی که ماسک اکسی‍‍‍‍‍‍ژنش را  برداشتند دوباره  جر  و  بحثشان شروع  شد.زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و  مرد  می خواست او همان جا  بماند.همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد  .هر  شب مرد به خانه زنگ می زد .همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار  میشد. روزی در  راهرو  قدم می زد وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت:گاو  و گوسفندها چطورند؟یادتان نرود به آنها برسید.حال  مادر به  زودی خوب  می شود و ما  بر  می گردیم.به یکباره نگاهم به او  افتاد با تعجب  دیدم اصلا کارتی درتلفن همگانی نیست!!!! مرد  در حالی که  اشاره می  کرد ساکت بمانم،حرفش را ادامه داد تا  اینکه مکالمه تمام  شد.بعد آهسته  به  من  گفت:خواهش می  کنم به همسرم  چیزی نگو.گاو  و  گوسفندها را قبلا هزینه عمل جراحیش فروختم برای اینکه نگران  آینده  مان نشود وانمود می  کنم  که دارم با تلفن حرفمی زنم

در آن لحظه  متوجه شدم که  این تلفن برای خانه نبود بلکه  برای همسرش بود که بیمار روی تخت  خوابیده  بود.از رفتار این  زن  و  شوهر  و  عشق مخصوصی که بینشان بود  تکان خوردم.عشقی حقیقی که نیازی  به بازی های رمانتیک و گل سرخ و  سوگند  خوردن  و ابراز تعهد  و  شمع  روشن  کردن و کادو  پیچی  و از این جور بازیها نداشت اما قلب  دو نفر را گرم می  کرد.