آموزش انتقال برنامه ها به مموری کارت بدون نیاز به روت در اندروید
داستان کوتاه سری اول - مرکز تفریح و دانلود ( آندروید )
X
تبلیغات
رایتل

  • Archive
  • Contact
توضیحات :
دانلود بازی ، تم ، والپیپر ، نرم افزار و زنگ موبایل ، داستان کوتاه ، تست هوش ، دانستنیها ، SMS و... ( آندروید )
منوی اصلی
آمار بازدید
تعداد نمایش : 182110
درباره ما

آخرین مطالب


نویسنده : علیرضا

تاریخ ارسال مطلب : جمعه 2 مهر‌ماه سال 1389 - 11:54 ق.ظ | نسخه چاپی

داستان های بستنی،عقاب،کیک بهشتی مادر بزرگ،من یک سنت پیدا کردم و ...

بستنی

 پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست.پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.پسر بچه پرسید:یک بستنی میوه ای چند است؟پیشخدمت پاسخ داد:۵۰ سنت.پسر  بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد.بعد پرسید:یک بستنی ساده چند است؟در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند.پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:۳۵ سنت.پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت:لطفا یک بستنی ساده.پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.پسرک پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت.وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید حیرت کرد.آنجا در کنار ظرف  خالی بستنی ۲سکه ۵ سنتی و ۵ سکه ۱ سنتی گذاشته شده بود-برای انعام پیشخدمت!!!.

 

عقاب

 مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت.عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد.در تمام زندگیش او همه کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند برای پیدا کردن کرمها و حشرات زمین را می کند و قد قد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار کمی در هوا  پرواز می کرد.سالها گذشت و عقاب پیر شد.روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز ابری دید.او با شکوه تمام با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش بر خلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید:این کیست؟همسایه اش پاسخ داد:این عقاب است-سلطان پرندگان.او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد.زیرا فکر می کرد مرغ است.

 

کیک بهشتی مادر بزرگ

 پسر کوچکی برای مادر بزرگش توضیح می دهد که چگونه همه چیز ایراد دارد:مدرسه-خانواده-دوستان و... مادر بزرگ که مشغول پختن کیک است از  پسر کوچولو می پرسد که کیک دوست دارد؟و پاسخ پسر کوچولو البته مثبت است.روغن چطور؟نه.و حالا دو تا تخم مرغ.نه مادربزرگ.آرد چی؟از آرد خوشت می آید جوش شیرین چطور؟ نه مادربزرگ. حالم از همه شان به هم می خورد.بله همه این چیزها به تنهایی بد به نظر می رسند. اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند یک کیک خوشمزه درست می شود. خداوند هم به همین ترتیب عمل می کند.خیلی از اوقات تعجب می کنیم که چرا خداوند باید بگذارد که ما چنین دوران سختی را بگذرانیم.اما او می داند که وقتی همه این سختی ها را به درستی در کنار هم قرار دهد نتیجه همیشه خوب است.ما تنها باید به او اعتماد کنیم در نهایت همه این پیشامدها با هم به یک نتیجه فوق العاده می رسند.

 

من یک سنت پیدا کردم...    

روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد.این تجربه باعث شد که بقیه روزها هم با چشمهای باز سرش را به سمت پایین بگیرد (به دنبال گنج).او در مدت زندگیش ۲۹۶ سکه ۱ سنتی ۴۸ سکه ۵ سنتی ۱۹ سکه ۱۰ سنتی۱۶ سکه ۲۵ سنتی ۲ سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ۱دلاری پیدا کرد.یعنی در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت.در برابر به دست آوردن این ۱۳ دلار و ۲۶ سنت او زیبایی دل انگیز ۳۱۳۶۹طلوع خورشید درخشش ۱۵۷ رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان در حالی که از شکلی به شکل دیگر درمی آمدند ندید.پرندگان در حال پرواز درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزئی از خاطرات او نشد

 

ما چقدر فقیر هستیم ...!

روزی یک مرد ثروتمند پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند.آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید:نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:عالی بود پدر!پدر پرسید:آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد:بله پدر! و پدر پرسید:چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا.ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!  با  شنیدن حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود.پسر بچه اضافه کرد: (متشکرم پدر تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!) .       

 ....

 

پیله ابریشم

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد.ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند.آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد.او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند اما چنین نشد.درواقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد.و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند.آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم به اندازه کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم.